زندگی

زندگی همیشه جاریست و مرگ تولد دوباره ای است برای ادامۀ آن تا ابد

سرودن احساس

 ذهن آشفته ام

دوباره مرا وادار کرده

 به سرودن .

روبرویم

دفتری را گشوده ام

که دستهایم را می طلبد

برای نوشتن.

دوباره ساعتها دقیقه شماری می کنند

تا من با ردیف کردن کلمات

احساساتم را بسُرایم !

حریر آبی آسمان

بر اندام شب پیچیده

 ماه تبسم می کند

بر کنگره های ایوان خانه ،

و من در این اندیشه ام که چگونه

قلمم را به بازی بگیرم

برای سرودن کلماتی که آهنگ احساس مرا

در بند بند نوشته ها یم

 َرج بزند.

 

[ ۱۳٩۱/٢/۳ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ شهلا فراهانچی ] [ نظرات () ]