زندگی

زندگی همیشه جاریست و مرگ تولد دوباره ای است برای ادامۀ آن تا ابد

عکس قدیمی

مرد از پله ها خودش را آرام به سمت در ر ساند. با نیم نگاهی  دنبال جایی مناسب گشت و بالاخره کنار پنجره روی یک صندلی نشست.

 پسرجوان از پشت پیشخوان نگاهی به او انداخت. مدتی نگذشت که یک منو روی میز  دیدبعد یک فنجان قهوه که از توش  بخار بلند می شد . داغ داغ قهوه را بدون شکر خورد. سپس از  تو ی جیب بارانی اش  عکسی را در آورد ونگاهی به آن انداخت.  عکس کهنه بود و قدیمی. 

  از پشت شیشۀ غبار گرفتۀ پنجره به  بیرون خیره شد. بعد از لحظاتی از صندلی بلند شد و آمد درست مقابل پنجره.به آمد و رفت مردم نگاه می کرد، اما در واقع افکارش جای دیگری بود. وقتی رفت پسر آمده بود  میز را مرتب کند که چشم اش افتاد به عکسی که روی میز جا مانده بود. عکس یک زن بود. دوید  و از راه پله فریاد زد آقا عکستون.اما مرد از آنجا دور شده بود.

[ ۱۳۸٧/۱٢/٦ ] [ ۳:٢٧ ‎ق.ظ ] [ شهلا فراهانچی ] [ نظرات () ]