زندگی

زندگی همیشه جاریست و مرگ تولد دوباره ای است برای ادامۀ آن تا ابد

نا خواسته

 

نگران لحظه های رفتن است

همراه با چمدانی که

نشانۀ سفر است

جز پیراهنی از جنس کتان

و گل سری که با روبان مخمل

گره خورده به یک سنجاق آبنوسی رنگ .

و یک شال بافته شده

به رنگ گلهای دشت آق قلعه

چیزی  همراه ندارد.

اسبی آماده است

تا او بر زینش پای گذارد

و راهی شود به خانۀ مردی که

تنها یک بار او را دیده

آنهم از لای درز چادر ی عشایری ...

مردی با سبیلی پر پشت

و یک تفنگ که آن را

 در دست راستش سخت می فشارد .

قرار است روانه شود به خانۀ آن غریبه

در حالیکه فقط 14 بهار را

در صحرا باور داشته .

پی نوشت: نقاشی کار زیبای استاد مرتضی کاتوزیان می باشد..

[ ۱۳۸٩/٧/٦ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ شهلا فراهانچی ] [ نظرات () ]