زندگی

زندگی همیشه جاریست و مرگ تولد دوباره ای است برای ادامۀ آن تا ابد

چه زود دیر می شود

 

چه دیر فهمیدم

بزرگ شدن آن قدر ارزش نداشت

که شادی هایم را جا بگذارم

در یک خانۀ قدیمی

و لبخند را به اجبار

با دستمالی خیس پاک کنم

از روی لبهایم ...

این روزها پنهان کردن اندوه

بی فایده است

وقتی اغلب آدمها

دلشان برای گذشته ها تنگ است  ...

 می گذارم حدس بزنند

که شاید در رویا های شبانه

دختر بچه ای شبیه ِخودم

ُمدام صدایم می زند !

[ ۱۳٩۳/۱٠/٧ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ شهلا فراهانچی ]

[ نظرات () ]