زندگی

زندگی همیشه جاریست و مرگ تولد دوباره ای است برای ادامۀ آن تا ابد

لبخند را از لب هایم دزدیده اند

 

 اگر می توانی

عکس یک لبخند را

بر لبهایم نقاشی کن

شاید خیال کنم

شادی های کودکانه

 دوباره سراغم را گرفته !

کنار پنجره نشسته ام

و ُمدام ناخن هایم را می َجَوم .

خط اخم  میان دو ابرویم

نشان  از بی حوصلگی دارد

و یک جور کلافگی...

هوا کمی طوفانی می شود

ورق های دفتر شعرم

تکان می خورند  

و  بیت هایش در انتظار آخرین قافیه

ذهنم را  آزار می دهند .

 کبوتری سفید

در گوشه ای از ایوان خانه

 دانه های برنج  شب مانده را

 بر می چیند

و گربۀ خاکستری همسایه

از بالای دیوار

به چشمان خیسم  ُزل می زند.

تصویر یک خاطره

مرا می َبرد به روزهایی که

باورش برایم محال  است

شنیدن کلمات تلخ و دردناک

از زبان یک نفر

 متظاهر به دوست داشتن...

آن روز من به وضوح

صدای شکستن ناگهانی قلبم را شنیدم

قلبی که جز مهربانی

کار دیگری بلد نبود.

 پی نوشت:

دنیا یک پول سیاه هم ارزش ندارد .دوست ندارم  خودم را  بخاطرش بی ارزش کنم.

پ.ن نفرت دارم ار کسانیکه عشق را بازیچۀ هوس های خود قرار می دهند.

قلبی که به چند نفر اجاره داده شود قلب نیست کاروانسرای بین راهیست.

 

برچسب‌ها: نفرت از دروغ, خط اخم میان ابروهایم افتاده, لبهای بدون لبخند