زندگی

زندگی همیشه جاریست و مرگ تولد دوباره ای است برای ادامۀ آن تا ابد

گریز

اگر دست هایت را به من  بسپاری

شیطان را در انتظار خواهم گذاشت!

زندگی یک دو راهی است.

اما من یک راه بیشتر ندارم،

و آن هم گریختن  از شیطان است!

برچسب‌ها: شیطان

کافی شاپ

بچه که بود یک کمی شیطون بنظر می آمد.البته نه از اون فرم اش که آزار دهنده باشه. یک جور مخصوصی بود. نمی دونم این عقربه های زمان چطوری اونو تبدیل کردن به یک دانشجو  و بعد  یک مهندس جوان.!!!

شنیدم یک کافی شاپ با دوستهاش باز کرده.پسر هنرمند و با احساس ما حالا برای خودش بزرگ شده. اونجا خیلی آدمای هنرمند و معروف میان و فنجانی قهوه توی محیط جالب و دوست داشتنی اش میل می کنند و او با چهره ای متبسم  و خونگرم اونها رو بدرقه می کنه.

برچسب‌ها: کافی شاپ

عکس قدیمی

مرد از پله ها خودش را آرام به سمت در ر ساند. با نیم نگاهی  دنبال جایی مناسب گشت و بالاخره کنار پنجره روی یک صندلی نشست.

 پسرجوان از پشت پیشخوان نگاهی به او انداخت. مدتی نگذشت که یک منو روی میز  دیدبعد یک فنجان قهوه که از توش  بخار بلند می شد . داغ داغ قهوه را بدون شکر خورد. سپس از  تو ی جیب بارانی اش  عکسی را در آورد ونگاهی به آن انداخت.  عکس کهنه بود و قدیمی. 

  از پشت شیشۀ غبار گرفتۀ پنجره به  بیرون خیره شد. بعد از لحظاتی از صندلی بلند شد و آمد درست مقابل پنجره.به آمد و رفت مردم نگاه می کرد، اما در واقع افکارش جای دیگری بود. وقتی رفت پسر آمده بود  میز را مرتب کند که چشم اش افتاد به عکسی که روی میز جا مانده بود. عکس یک زن بود. دوید  و از راه پله فریاد زد آقا عکستون.اما مرد از آنجا دور شده بود.

برچسب‌ها: کافه دنج, فنجان