چه زود دیر می شود

 

چه دیر فهمیدم

بزرگ شدن آن قدر ارزش نداشت

که شادی هایم را جا بگذارم

در یک خانۀ قدیمی

و لبخند را به اجبار

با دستمالی خیس پاک کنم

از روی لبهایم ...

این روزها پنهان کردن اندوه

بی فایده است

وقتی اغلب آدمها

دلشان برای گذشته ها تنگ است  ...

 می گذارم حدس بزنند

که شاید در رویا های شبانه

دختر بچه ای شبیه ِخودم

ُمدام صدایم می زند !

برچسب‌ها: خانه قدیمی, دختر بچه, ارزش بزرگ شدن

تصویری از خاطرات

 

 

 

آن قدر میان خاطراتم قدم زدی

و حواسم را پرت کردی

که یادم رفت

عشق پنج نقطه بیشتر ندارد ...

دفترم برای ثبت روزهای خوش گذشته

زیادی بزرگ است

و چشمهایم برای تصویر برداری آن صحنه ها

زیادی کوچک !

این روزها که بی حوصلگی

خط ا نداخته میان پیشانی ام

با مرور لحظه هایی خوشم

که لبخند

بر گونه هایت چال می انداخت

و صدایت از شوق

لرزشی محسوس داشت...

فنجان روی میز را

میان دستهایم می فشارم

و تصویر تو را در ذهنم نقاشی می کنم

در حالیکه با لبخند

به من چای تعارف می کنی !

 

 

در کدامین جهت جغرا فیایی زمین

ایستا ده ای

که حتی دریاها هم قادر نیستند

میا ن نگا ه تو

و قلب من

فاصله بیندازند !...

 

زندگی یک نمایش است . گرچه آن را نباید زیاد جدّی گرفت ،

اما من می خواهم در تمامی صحنه ها ، بازیگر خوبی باشم!

 

 

 

 

برچسب‌ها: بازیگر, فنجانی چای, بی حوصلگی, نمایش

........ مطالب قدیمی‌تر »